محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
462
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و بجواب مىگفتند : « ما جنگ ندانيم و جنگاور نيستيم » و مجلسى نبود كه نديد . آنگاه باز گشتند و طليعه دار آنچه را ديده بود با شاه گفت و بخت نصر به - سواران شاه مىگفت : « اگر شاه مرا بخواهد چيزى ديگر بگويم . » و شاه او را بخواست و او خبر خويش بگفت و بيفزود كه فلانى چون ديد كه آنجا بيش از همه جا اسب و مرد دلير دارد آشفته خاطر شد و چيزى نپرسيد . ولى من در مجالس شام با مردم نشستم و چنين و چنان گفتم و چنان و چنين پاسخ دادند . و طليعه دار به بخت نصر گفت : « مرا رسوا كردى يكصد هزار سكه بگير و از اين گفتگو دست بردار . » گفت : « اگر همه خزينهء بابل را به من دهى دست بر ندارم . » و روزگار كار خويش بكرد و شاه گفت چه شود اگر سپاهى به شام فرستيم كه اگر فرصتى يافتند ضرب شصتى بنمايند و گرنه باز آيند . گفتند : « چه زيان دارد » ؟ گفت : « با كى نظر داريد ؟ » گفتند : « فلانى » گفت : « نه . مردى را كه خبر شام با من بگفت مىفرستم . » و بخت نصر را بخواست و بفرستاد . و چهار هزار كس از نخبهء سواران خويش با وى همراه كرد كه برفتند و در ولايت تاختند و چندان كه خدا خواست اسير گرفتند و ويرانى و كشتار كردند . در اين اثنا صيحون در گذشت و گفتند : « مردى را جانشين او كنيد . » گفتند : « تأمل كنيد تا يارانتان از شام باز آيند كه سواران شمايند و شايد راى ديگر زنند . » و تأمل كردند تا بخت نصر با اسير و مال بيامد و همه را ميان مردم پخش كرد و گفتند : « هيچكس براى شاهى از او سزاوارتر نيست . » و كسان ديگر گفتهاند كه بخت نصر از آن رو به جنگ بنى اسرائيل رفت كه يحيى پسر زكريا را كشته بودند .